دختر روزهای تنهاییم...

http://zibasaz.niniweblog.com/




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 11 آبان 1393 | 22:38 | نویسنده : مامان فاطی |




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 1 بهمن 1395 | 19:31 | نویسنده : مامان فاطی |



[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 9 تير 1395 | 18:39 | نویسنده : مامان فاطی |

تصویر فوق مربوطه به روز بعداز ختنه ی ایهان خان




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 9 تير 1395 | 17:50 | نویسنده : مامان فاطی |




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 8 تير 1395 | 11:21 | نویسنده : مامان فاطی |

دوستای گلم سلام

شرمنده ی همه اونایی ام که کامنت میزارن ولی وقت نمیکنم جواب بدم سر فرصت از خجالتشون درمیام

امروز آیهان خان مامان یه ماهه شده

دست و هوووووووووووووووووورا

آنیسا جونم هم از دیروز رسما رفت مهد کودک

دست وهووووووووووووورا

قربون جفتشون برم....

شیرین کاریهاشون باشه برا یه وقت مناسب...

فعلا با اجازه ی همتون

....




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 6 آذر 1394 | 4:13 | نویسنده : مامان فاطی |

یکشنبه صبح زردی آیهانم چک شد اومده بود رو۱۰مرخصمون کردن باباکیو رفته بود واسه کار شناسنامه واسه همین یه کم دیر اومد کارای ترخیص رو انجام بده شناسنامه روگرفتیم منتهاش هر کار کردیم اجازه ندادن رو اسم آیهانم محمد بزاریم واسم جگرگوشم فقط شد آیهان....




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 12 آبان 1394 | 11:37 | نویسنده : مامان فاطی |

خدایا ای خالق نیلوفران آبی تو راسپاس ای همه ی آنچه که هست ونیست...

توراسپاس...

بلاخره جیگرگوشم محمد آیهانم فرشته کوچیک ومعصومم بدنیا اومد اومد که کامل بشه وجودم وجودی که سه تیکه است یه تیکه عشقم كیومرثم.تیکه دیگه مانند عشقم آنیسام.وتیکه ی سوم محمدآیهانم سلطان ماهم...خدایا ممنونتم...

یکشنبه ۳ابان ماه ۹۴من وننی چمن وآنیسا رفتیم مطب خانوم دکتر خانی زاده وقرار شد فردا صبحش اول وقت اماده بشیم واسه عمل بعدش هم با هم رفتیم وباقی خریدا رو انجام دادیم بلاخره صبح شد مامانم ساعت ۶تماس گرفت وگفت که دم در بیمارستان منتظر ماست ماهم انیساروبیدارکردم و سه تایی راه افتادیم به سمت بیمارستان که در اولین فرصت عکسای آنیسا روقبل از عمل من وبعد از اون میزارم

ساعت۷ونیم رفتم تو زایشگاه که کارای قبل از عمل رو انجام بدم کیوهم رفت دنبال تشکیل پرونده واین چیزا...آنیسا خیلی دوست داشت بیاد پیشم بخصوص وقتی منو با اون لباسای آبی دید ولی پرستارا نذاشتن واسه همین من رفتم دم دروآنی وباباش رو بوسیدم کیو که انگار بچه دوساله ای که بخوان از مامانش جداش کنن چشاش پراشک شده بود بغض کرد که بعد عمل فهمیدم کلی نذر ونیاز کرده سالم ازاتاق عمل بیایم بیرون وقراره بعد از چهل روز بریم سید یوسف ویه بزغاله نذر کنیم...بلاخره ساعت رفتم اتاق عمل وساعت۱۱ظهرصدای قلبم رو بیرون ازتنم شنیدم واشک شوق توچشام حلقه بست...از متخصص بیهوشی که بالای سرم ایستاده بود خواستم آیهانم رو بهم نشون بده تا خیالم راحت بشه وقتی دیدمش انگار دنیا روبهم دادن...قربون صورت سفید ونحیفش بشم ساعت حدود دوازده ونیم بود که بابام وکیو برای بردنم به بخش وانتقالم رو یه تخت دیگه اومدن ومنو پیش آیهانم بردن...

کیو خیلی کمکم کرد دست مامانم هم درد نکنه وهمچنین آقاجون...کم‌کم اثر بی حسی ها رفت ودرداشروع شدتا اینکه اولین ملاقات کننده ها اومدن عموحیدر وزن عمو زهرا.بعدش هم دایی یدی وخاله وفیرو ورادینی.وبعد زن عموشهلا وعموقبادوریحانه جون ومامان وبابای شهلا.وبعد پسرخالم حبیب و خانومش وذبیح وخانومش ودایی فرشاد و... خلاصه دکتر دوروز مارو نگه داشت واین دوشب آنیسا میومد سر میزد ومیرفت شام رو خونه عموقباد میخوردن ومیرفتن خونه میخوابیدن انیسا عادت داره شبا دستم رو بگیره وبخوابه کیو گفت شب اول گفته دستت رو بده دستشو گرفتم با عصبانیت تمام پرتش کرده وگفته نمیخوام دستای توبزرگه دستای مامانم نرمه...

  خلاصه اینکه بعداز چهل وهشت ساعت مرخص شدیم

ورفتیم خونه خودمون وننی چمن وسپیده وبهاره و....هم اومدن وقرار شد ننی چمن تا ۱۰روز که بخیه هامو در میارن پیشم بمونه...کیو هم هر انچه که کم داشتیم رو خریده بود وگذاشته بود یخچال...آیهانم برخلاف آنیسا خیلی آرومه وخوشخواب انقد خوب این چند روز رو استراحت کردم که شنبه صبح واسه آزمایش تیرویید تونستم خودم هم با ننی چمن برم وآزمایش رو انجام بدم نزدیکای ظهر برگشتم خونه که دیدم رنگ ایهانم زردتر شده چشاش هم زرد بودمامانمو با انیسا گذاشتیم خونه ومن وکیو ومحمد آیهان رفتیم بیمارستان بعداز ازمایش معلوم شد درجه زردیش۱۴وبایدبستری بشه بستریش کردیم باباکیو خیلی ناراحت شد آنیسا هم سرما خورده بود واسه همین نخواستم تنها باشه از مامان خواستم بمونه خونه پیش آنیسا ونیاد بیمارستان ساعت حدود۲ونیم بعداز ظهر بود که گذاشتنش تو دستگاه

ساعت۴ هم مامانم ایناوباباکیو دلشون طاقت نیاورده بود واومدن وتا ساعت۹پیشم بودن بعد رفتن باباکیو تا ۱۱موند....

قراره فردا مرخص بشیم....اگه خدا بخواد




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 10 آبان 1394 | 13:26 | نویسنده : مامان فاطی |

شنبه ۱۸مهر من وآنیساوننی جون رفتیم مطب خانوم دکتر خانی زاده واسه نوبت سزارین 

که قرار شد چهارم ابان‌ ماه جگرگوشم پاشو روجفت چشای مامانی بزاره و بهار وسط پاییز مهمون خونه ی ما بشه...

خدایا آنیسا ومحمد آیهانم رو بدست تو میسپارم مواظبشون باش تازندم نزار یه ذره ناراحتیشون رو ببینم

............................................

شنبه شب۲۵مهرماه یه بزغاله روپای علم عزاداری امام حسین نذر کردیم وسربریدیم ننی چمن اینا وعموقباداینا ومامان وبابای زن عموشهلا هم اینجا بودن امشب هم قراره ننی چمن بیاد اینجا وکمکم حلیم بپزه پارسال نذرمون رو بردیم گنداب ادا کردیم ولی امشب قراره این خونه جدید که یه ماهی میشه اسباب کشی کردیم واومدیم همسایگی عمو قباد حلیم بپزیم وفردا صبح یعنی ۲۷مهر تقسیمش کنیم به امید خدا دوشنبه ی اینده محمدآیهانم هم به جمع ما اضافه میشه کلی واسش خریدکردیم قربونش برم 

قرارشده من وبابا وآیهان توی اتاق ما باشیم وآنیسا هم که به تازگی اتاقش جدا شده توی اتاق خودش البته اگه خانوم طلا خوش قولی کنه و پای حرفش بمونه...این روزا مرتب میپرسه مامان دیگه چند روز مونده داداشی بیاد ...

خدایا به خاطر همه چی ازت ممنونم




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 27 مهر 1394 | 8:58 | نویسنده : مامان فاطی |

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 26 مهر 1394 | 22:59 | نویسنده : مامان فاطی |

این چند وقت که به وب سرنمیزدم یه سری یادداشت توی نوت بوک گوشیم گذاشته بودم که حالا تافرصت هست میزارمشون...

 

آخرین دوره ام ۱۰بهمن بود.... الان هفت فروردینه این روزابه شدت حالت تهوع دارم از مرغ وقارچ و بسیاری غذاها بدم میاد ولی گوشت قرمز دوست دارم همچنین گوجه وسالاد...

.

.

.

.

.

۱۱اردیبهشت۹۴ساعت نزدیکای۱۰شب درگنداب زمانی که من و خاله فیروزه داشتیم باهم صحبت میکردیم وبابا وبقیه واسه درمان داییم به ایلام رفته بودن احساس کرد تن نازت توی وجودم اولین تکونش رو خورد...

.

.

.

.

تصمیمم اینه اگه خدا بخواد وپسر بشی اول نامت محمد بزارم وفعلا اینا رو انتخاب کردم

۱محمد مسیح

۲محمد آیهان

۳محمد ایلیا

۴محمد معراج

۵محمد میعاد

۶محمد عطا

۷محمد یل

.

.

.

تصمیم گرفتم ۲۶اردیبهشت مصادف با مبعث رسول اکرم برم سونو تعیین جنسیت...الان توی هفته ی چهارده هستم از خدا میخوام یه فرزند سالم و خوش قدم بهم بده .

.

.

.

.

.

اگر خدا خواست و جیگر گوشم پسر شد اول اسمشو محمد میزاریم و این اسامی هم به اسامی مد نظر اضاف شد

محمد باراد

 کارن

محمدماهور .

.

.

.

.

.

 یکشنبه است ۲۰اردیبهشت ۹۴من و خاله فیروزه ورادین وننی چمن وانیسا رفتیم سونو بعد کلی انتظار قلبم داشت میوفتاد تو دهنم که دکتر گفت پسره اشک توچشام حلقه بست که به خاله فیرو زه گفتم اونم به مامان خلاصه خیلی خوشحال شدیم که خدا جواب دعاهامو داد بعدشم که ننی چمن به بابازنگ زد که مژده بده بهش گفت بعدچند دقیقه دایی فرشاد زنگ زد وتبریک گفت تعجب کردیم پرسیدیم تواز کجامیدونی گفت چندتا کوچه پایین تر از کیو اینا دستگام داره کارمیکنه کیوسر یه سقف بوده چنان دادزده وخوشحال شده که منم شنیدم

‌.

.

.

.

.

۲۶اردیبهشت نذرمو ادا کردم یه بزغاله رو نذر حضرت فاطمه کردم و گوشتشو تقسیم کردم واسه اومدن محمدم این نذرو کرده بودم انشالله که قبول شود

.

.

.

.

۴خرداد تولدم بود یه تکپوش خوشگل از شوهرم هدیه گرفتم وامروز۶خرداد واسه مراقبت حاملگی رفتم ۶۹و۸۰۰ وزنم بود طول ۵هفته ۵کیلو اضاف کرده بودم که ماما گفت زیاده به همین خاطر گفت مولتی مصرف نکن و فقط اهن و فولیک اسید بخور

ویارم بکلی برطرف شده ولی همچنان از قارچ و جوجه کباب بدم میاد شیر و خرما 

خیلی میخورم الانم که سرما خوردم ونای تکون خوردن هم ندارم امروز دقیقا16هفته و دو روزه که نفسم تو دلمه این یکی عشقم هم که هر روز شیطون تر میشه فداش شم امروز بازم شلوار لی گرفت با یه جفت کفش خوشگل... .

.

.

.

.

نفسم هرلحظه داره درون من بزرگ میشه ومن ازاین بودن هرثانیه لذت میبرم توکه تکان میخوری عجیب حالم خوش میشود عجیب...

دلم میخواهد هر چه زودتر تورا درآغوش بکشم وگونه های لطیف تو وآنیسا را بوسه باران کنم دلم میخواهد عطرت را استشمام کنم عشقم «.۱تیرماه۹۴»

.  

.

.

‌.

.

.

.




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 16 شهريور 1394 | 14:15 | نویسنده : مامان فاطی |

برای آنیسام...

دخترکم فرشته ی کوچکم بهار آرزوهایم

این روزها شاهد شکوفه کردنت هستم شاهد بالیدنت،عطرتنت روزها عجیب فضای خانه راپر میکند وصدای دلنشینت خانه را پراز طراوت وسرزندگی میکند این روزها اگرچه فرصت نمیکنم برایت بنویسم ولی خاطرات قشنگت را برای همیشه بر صفحه ی ذهنم تایپ میکنم این روزها بزرگترین سرگرمی ات شده با داداشی حرف زدن و از دنیا برایش گفتن و وعده های زیبا به او دادن میگویی داداشی وقتی به دنیا بیای باهم بازی میکنیم پارک میریم دوچرخه سواری میکنیم لباسایی رو که واسش گرفتیم هر روز میریزی ودوباره تا میکنی وکلی لذت میبری گاهی وقتا بامن قهر میکنی ولی همینکه صدامو عوض میکنم واز زبون داداشی باهات حرف میزنم فوری به حرف میای والبته تاکید میکنی که من با آیهان حرف میزنم ها آشتی نکردم وبعد اون وسط ها بامنم اشتی میکنی...ویادت میره قهر بودی عاشق این ویژگی های بچگی ام...یادش بخیر

تازگی ها یادگرفتی با اون زبون قشنگت سوره ی توحیدبخونی 

کلی هم تیکه های جدید یادگرفتی که ادم باشنیدنش خشکش میزنه

مثلا اون روزی بابا داشت قلقلکت میزد یهو دادزدی بابا به خودت بیا چیکار داری میکنی؟ یااینکه همش میگی ای بابا این مسخره بازیها چیه درمیارید؟ 

یا اینکه إ مامان چقد مسخره کننده شدی ها...

وخیلی چیزای دیگه که الان حضور ذهن ندارم...

تازگیها هم گرایشت نسبت به شلوار لی وتریپ پسرونه به کل عوض شده وتمایل بی نهایتی به لباس عروس وکفش پاشنه بلند وشنیون ورژ واینجور چیزاپیداکردی...

دیروز داشتیم باماشین میچرخیدیم بابا پرسید بستنی میخورید

اونوقت تواز صندلی عقب میگی ای بابا این دیگه پرسیدن داره معلومه میخوریم خلاصه پاره ی تنم این روزها خیلی شیرین شدی

بازهم میام وازشیرین کاریهات میگم....




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 16 شهريور 1394 | 14:15 | نویسنده : مامان فاطی |
تاريخ : جمعه 2 مرداد 1394 | 18:58 | نویسنده : مامان فاطی |




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 27 ارديبهشت 1394 | 20:16 | نویسنده : مامان فاطی |

دوستان وهمراهان عزیز سلام این روزا به شدت درگیر ویار وامتحانات و اموزش زبان به خانوم طلام و وقتم نمیرسه بیام نت شرمنده که بی خبرتون گذاشتم

ااماا براتون بگم از دردونه هام اول اینکه آنیسا جونم بسته آموزشی قاصدک گرفته دارم باهاش کار میکنم خیلی هم خوب جواب میده منتهاش نمیخوام خوندن نوشتن یاد بگیره همین که تا قبل از چهارسالگی دویست تا کلمه فارسی باترجمه بلد باشه کافیه وبعد اینکه بیست اردیبهش با مامانم و خاله فیروزه و دوتا وروجکا رادین وانیسا رفتیم سونو جنسیت دقیق میشد چهارده هفت دکتر هم در جا گفت پسرررررررره منم از خوشحالی کلی اشک ریختم...خدایا شکرت که هنوزم دوسم داری و صدامو میشنوی و به خواسته هام اهمیت میدی خدایا ممنونم که صدای دلمو شنیدی و یه هدیه ی خوشگل آسمونی دیگه بهم دادی...خدایا شکرت که محمد آیهان رو بهم هدیه دادی.....

 

آره دوستان قرار شد اسم گل پسری بشه محمد آیهان... واسمون دعا کنید

 

راستی یه برنامه مفید ومختصر دارم واسه تعیین جنسیت قبل از تولد البته هرچی خدا بخواد همون میشه ولی اگه کسی خواست توی خصوصی بهم بگه تابگم انشالله که باتوکل بر خدا جواب میده

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 | 18:10 | نویسنده : مامان فاطی |

این روزا اصلا حالم خوش نیست تهوع شدید دارم از خیلی چیزا بدم میاد چیزایی رو هم که دوس دارم همون دفه اول میخورم بعد به لیست بلند بالای چیزایی که دوس ندارم اضافه میشن خیلی وزن کم کردم...درد سینه ها که بماند از همین الان دمار از روزگارم در اورده حتی اب هم حالمو بد میکنه درد های زیر شکم هم هست که فک میکنم بخاطر بخیه های سزارین باشه خلاصه سرتونو درد نیارم سر انیسا اصلا حالیم نبود حاملم نه ویار نه درد هیچی نداشتم اما این سری خیلی اذیت شدم از همین الان بدخواب شدم نمیتونم جوری که راحتم بخوابم ...نکته ی جالب اینجاس که بابای انیسا هم دقیقا مثل من شده خیلی غذاها حالشو بد میکنه همونایی که حال منم بد میکنه ولی چیزایی رو که من دوس دارم مثل بستنی .خیارگوجه.کمپوت البالو وگلابی اونم دوست داره اونم وزنش یه خورده پایین اومده....

دیشب مامان وبابای شهلا جون وعموقباد وشهلا رو شام مهمون کردیم باورش سخته که چه عذابی کشیدم واسه پختن گوشت...بوش رو اعصابم بود روشن کردن هود وباز گذاشتن در وپنجره هم فایده نداشت مجبور شدم توحیاط بمونم و هر چند وقت یه بار کلی هوای ازاد بکشم تو ریه هامو نفسمو نگه دارم تا بیام یه سر به غذاها بزنم وبرم بیرون...اخرشب هم برنج وسالاد خوردم....خلاصه که خیلی سخته ویارم خداکنه زود بگذره به سلامتی....

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 30 فروردين 1394 | 11:44 | نویسنده : مامان فاطی |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد